شنبه تا ظهر مدرسه بودم..
روز خسته کننده ای داشتم چون خستگیه مهمونی شام و ناهارِ جمعه هنوز تو تنم بود و مدیر
هم مدام رو اعصابم پیاده روی می کرد. شب هم کم خوابیده بودم.
عصرِ شنبه کلاس خوشنویسی داشتم..حدودای 8 رسیدم خونه یه ساعت نگذشته بود که
زن عمو احترام اینا اومدن واسه خداحافظی با مامان..
تا 11 نشستن..وقتی رفتن تَلّی از ظرف تو آشپزخونه جمع شده بود..
شروع کردم به شستنشون..مامان هم مشغول جمع و جور کردن وسایل سَفرش شد..
ساعت 12 شستن ظرف ها تموم شد..
نمازمو که دیگه قضا شده بودُ خوندم تا مهیا شدنم واسه خواب یکی دو ساعتی طول کشید..
باز کم خوابیدم..چیزی حدوده 4 ساعت..
صبحِ یکشنبه هم تا ظهر مدرسه بودمو باز همون روالِ خسته کننده ی روزه قبل..
عصرش مامان اینا رفتن مجلس ختم بابای زندایی سهیلا..
خواستم خونه رو تمیز کنم و جارو بکشم..جارو برقی تو هال بود که دایی جون و خاله اومدن..
ساک ها رو پیمان تحویل گرفته بود..
ما هم نشستیم یکی یکی امتحانشون کردیم که یه وقت ایرادی نداشته باشن ..
به همه شون یه روبان آویزون کردمو روشون اسم نوشتم که با بقیه ساکها قاطی نشه..
هنو دایی اینا نشسته بودن که خانومه همسایه اومد..
هنو خانوم همسایه نشسته بود که دختر دایی بابا هم اومد...
جالبش اینه که مامان به هیشکی نگفته بود داره می ره..اینا از کجا خبردار شدن نمی دونم...
بس که مامان هیچ جا نرفته همه ذوق زده و خوشحال بودن..
اونا که رفتم جَلدی خونه رو جارو کشیدم و سریع یه لقمه خوردم چون مطمئن بودم
کلی مهمون بعده شام واسه خداحافظی می یاد..
بعده اذان یکی یکی شماره فامیلای بابا رو گرفتم و مامان با همه شون حرف زد..
حتی اونایی که خیلی بدی بهش کردن...مامان می گفت دلم از همه شون صاف شده...
داشتم ساک مامانو داداشمو می بستم که عمه زهرا و حمیده و شوهر عمه اومدن.
یعده اونا هم دایی ها و زن دایی ها و بعدش زن داداش کوچیکه و مامان باباش
( زن داداش وسطیه هنوز تو مرخصی استعلاجیه ، جمعه همراه داداشم نرفت موند خونه باباش)
بعده اونا هم عمو حاجی و بچه ها اومدن..سعید هم اومده بود..
چقدر مهین دوست داشت تو همچین مراسم هایی سعید هم باشه..
همه که رفتن باز کلی ظرف شستم..مامان هی به من توصیه های نهایی رو می داد..
منم براشون قاقا لی لی می ذاشتم تو ساک و پولاشونو جاسازی می کردم..
فکر نمی کنم بیشتر از 3 ساعت خوابیده باشم..
ساعت 6 صبح پیمان (دوست داداشمه..تو خط اینجا به رشت کار می کنه)اومد دنبالمون..
۷/۵ رسیدیم رشت..داداش بزرگه و خانومش کناره اتوبوس منتظرمون بودن..
پیمان خیلی زود رفت که به نوبت برگشتش برسه..
مامان اینا حرکت که کردن منم دربست گرفتم اومدم ترمینال..هنوز نوبت پیمان نشده بود..
دره ماشینو باز کرد و نشستم جلو ..ماشین که راه افتاد تازه فهمیدم راننده یکی دیگه ست و
اصلا این ماشینه پیمان نیست..اگه می دونستم منتظر می موندم نوبتش بشه همراش برگردم..
وقتی رسیدم رفتم ظرف یه بار مصرف خریدم واسه آش پشت پا..
از ساعت 10 آشو بار گذاشتم..تو این فاصله به خاله و مامان بزرگ سر زدم ،
غذای ناهار رو گرم کردم و میزو چیدم که بابا ناهارشو بخوره ، ظرف ها رو شستم ،
نعنا داغ و کشک و بقیه مخلفات رو آماده کردم ، به مرغ و جوجه ها دونه دادم ،
برا بابا میوه گذاشتم رو میز ، چای دم کردم ، نماز خوندم ، دوش گرفتم ،
لباس شستم تا ساعت 4 که آش آماده شد..
آش رو تو ظرفا ریختم تزئینشونم کردم که زری اومد بهم سر بزنه،
بعدشم خاله و زن دایی اومدن..ظرف های آشی رو که براشون کنار گذاشته بودم بهشون دادم ..
منو زری رفتیم خونه عمو حاجی که آششون رو بدیم..دیگه نزدیکه اذان بود..
سوده گفت می خواد ساجده رو برسونه خونه پدرشوهرش ما هم باهاش بریم..حمیده هم بود..
5 تایی با 206 جدیده سوده رفتیم بیرون یه گشتی زدیم...از خستگی داشتم له می شدم..
چشمام نیمه باز بود..سوده می گفت واسه مامانت گریه کردی که این قدر داغونی؟
بهش گفتم 48 ساعته رو پاهام وایسادم واسه اینه که داغونم..
بالاخره سوده کلی اصرار کرد شب برم خونه شون ولی گفتم نه ، بابا تنهاست..
رفتم به خاله سر زدم بعدش غذای پاپی ( سکِ داداش کوچیکه ) رو دادم و آش رو گذاشتم
گرم بشه خواستم نماز بخونم بعدش بخوابم که بابا اومد..از پشت شیشه دیدم یکی همراشه..
اول فکر کردم شاید زن داداش وسطیه ست..
ولی زهی خیال باطل..
بابا یکی از دوستاشو با خودش آورده بود که من خیلی دوسش دارم ولی آخه امشب
من خیلی گناه داشتم..
آش رو آوردم سره میز..کتلت هایی که مامان برامون گذاشته بود رو هم گرم کردم..
دیگه حال برنج گذاشتن رو نداشتم..
ماست و ترشی رو هم گذاشتم رو میزو صداشون کردم..به زو یه کاسه ماست خوردم
اونم فقط به خاطر اینکه بی احترامی نکرده باشم..
عینه جنازه بودم..ظرف ها رو شستمو برنج رو واسه ناهاره فردا خیس کردمو
دو دور چای ریختم براشونو اومدم تو اتاقم...
دوست بابا رفت منم لباس راحتیمو پوشیدم..
عجب دیوونه ای هستم که با این حاله زار نشستم دارم پست می نویسم...
ببخشید طولانی شد...خودش می یاد دیگه...













