/profile/268928149336872/contact/ یادته؟؟؟

200 کارتون معروف 200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388 ساعت 00:09

شنبه تا ظهر مدرسه بودم..

روز خسته کننده ای داشتم چون خستگیه مهمونی شام و ناهارِ جمعه هنوز تو تنم بود و مدیر 

 هم مدام رو اعصابم پیاده روی می کرد. شب هم کم خوابیده بودم.

عصرِ شنبه کلاس خوشنویسی داشتم..حدودای 8 رسیدم خونه یه ساعت نگذشته بود که  

زن عمو احترام اینا اومدن واسه خداحافظی با مامان..

تا 11 نشستن..وقتی رفتن تَلّی از ظرف تو آشپزخونه جمع شده بود.. 

شروع کردم به شستنشون..مامان هم مشغول جمع و جور کردن وسایل سَفرش شد.. 

ساعت 12 شستن ظرف ها تموم شد..

نمازمو که دیگه قضا شده بودُ خوندم تا مهیا شدنم واسه خواب یکی دو ساعتی طول کشید.. 

باز کم خوابیدم..چیزی حدوده 4 ساعت..

صبحِ یکشنبه هم تا ظهر مدرسه بودمو باز همون روالِ خسته کننده ی روزه قبل.. 

عصرش مامان اینا رفتن مجلس ختم بابای زندایی سهیلا.. 

خواستم خونه رو تمیز کنم و جارو بکشم..جارو برقی تو هال بود که دایی جون و خاله اومدن.. 

ساک ها رو پیمان تحویل گرفته بود.. 

ما هم نشستیم یکی یکی امتحانشون کردیم که یه وقت ایرادی نداشته باشن .. 

به همه شون یه روبان آویزون کردمو روشون اسم نوشتم که با بقیه ساکها قاطی نشه..

هنو دایی اینا نشسته بودن که خانومه همسایه اومد.. 

هنو خانوم همسایه نشسته بود که دختر دایی بابا هم اومد...

جالبش اینه که مامان به هیشکی نگفته بود داره می ره..اینا از کجا خبردار شدن نمی دونم...

بس که مامان هیچ جا نرفته همه ذوق زده و خوشحال بودن..

اونا که رفتم جَلدی خونه رو جارو کشیدم و سریع یه لقمه خوردم چون مطمئن بودم  

کلی مهمون بعده شام واسه خداحافظی می یاد..

بعده اذان یکی یکی شماره فامیلای بابا رو گرفتم و مامان با همه شون حرف زد.. 

حتی اونایی که خیلی بدی بهش کردن...مامان می گفت دلم از همه شون صاف شده...

داشتم ساک مامانو داداشمو می بستم که عمه زهرا و حمیده و شوهر عمه اومدن. 

یعده اونا هم دایی ها و زن دایی ها و بعدش زن داداش کوچیکه و مامان باباش 

( زن داداش وسطیه هنوز تو مرخصی استعلاجیه ، جمعه همراه داداشم نرفت موند خونه باباش)

بعده اونا هم عمو حاجی و بچه ها اومدن..سعید هم اومده بود.. 

چقدر مهین دوست داشت تو همچین مراسم هایی سعید هم باشه..

همه که رفتن باز کلی ظرف شستم..مامان هی به من توصیه های نهایی رو می داد.. 

منم براشون قاقا لی لی می ذاشتم تو ساک و پولاشونو جاسازی می کردم..

فکر نمی کنم بیشتر از 3 ساعت خوابیده باشم..

ساعت 6 صبح پیمان (دوست داداشمه..تو خط اینجا به رشت کار می کنه)اومد دنبالمون.. 

۷/۵ رسیدیم رشت..داداش بزرگه و خانومش کناره اتوبوس منتظرمون بودن.. 

پیمان خیلی زود رفت که به نوبت برگشتش برسه..

مامان اینا حرکت که کردن منم دربست گرفتم اومدم ترمینال..هنوز نوبت پیمان نشده بود.. 

دره ماشینو باز کرد و نشستم جلو ..ماشین که راه افتاد تازه فهمیدم راننده یکی دیگه ست و

اصلا این ماشینه پیمان نیست..اگه می دونستم منتظر می موندم نوبتش بشه همراش برگردم..

وقتی رسیدم رفتم ظرف یه بار مصرف خریدم واسه آش پشت پا..

از ساعت 10 آشو بار گذاشتم..تو این فاصله به خاله و مامان بزرگ سر زدم ، 

 غذای ناهار رو گرم کردم و میزو چیدم که بابا ناهارشو بخوره ، ظرف ها رو شستم ،   

نعنا داغ و کشک و بقیه مخلفات رو آماده کردم ، به مرغ و جوجه ها دونه دادم ،  

 برا بابا میوه گذاشتم رو میز ، چای دم کردم ، نماز خوندم ، دوش گرفتم ، 

 لباس شستم تا ساعت 4 که آش آماده شد..

آش رو تو ظرفا ریختم تزئینشونم کردم که زری اومد بهم سر بزنه،  

بعدشم خاله و زن دایی اومدن..ظرف های آشی رو که براشون کنار گذاشته بودم  بهشون دادم .. 

منو زری رفتیم خونه عمو حاجی که آششون رو بدیم..دیگه نزدیکه اذان بود.. 

سوده گفت می خواد ساجده رو برسونه خونه پدرشوهرش ما هم باهاش بریم..حمیده هم بود.. 

 تایی با 206 جدیده سوده رفتیم بیرون یه گشتی زدیم...از خستگی داشتم له می شدم.. 

چشمام نیمه باز بود..سوده می گفت واسه مامانت گریه کردی که این قدر داغونی؟ 

 بهش گفتم 48 ساعته رو پاهام وایسادم واسه اینه که داغونم..

بالاخره سوده کلی اصرار کرد شب برم خونه شون ولی گفتم نه ، بابا تنهاست..

رفتم به خاله سر زدم بعدش غذای پاپی ( سکِ داداش کوچیکه ) رو دادم و آش رو گذاشتم  

گرم بشه خواستم نماز بخونم بعدش بخوابم که بابا اومد..از پشت شیشه دیدم یکی همراشه.. 

اول فکر کردم شاید زن داداش وسطیه ست..

ولی زهی خیال باطل..

بابا یکی از دوستاشو با خودش آورده بود که من خیلی دوسش دارم ولی آخه امشب 

 من خیلی گناه داشتم..

آش رو آوردم سره میز..کتلت هایی که مامان برامون گذاشته بود رو هم گرم کردم.. 

دیگه حال برنج گذاشتن رو نداشتم..

ماست و ترشی رو هم گذاشتم رو میزو صداشون کردم..به زو یه کاسه ماست خوردم  

اونم فقط به خاطر اینکه بی احترامی نکرده باشم..

عینه جنازه بودم..ظرف ها رو شستمو برنج رو واسه ناهاره فردا خیس کردمو 

 دو دور چای ریختم براشونو اومدم تو اتاقم...

دوست بابا رفت منم لباس راحتیمو پوشیدم..

عجب دیوونه ای هستم که با این حاله زار نشستم دارم پست می نویسم...

ببخشید طولانی شد...خودش می یاد دیگه...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1388 ساعت 12:18

مامان و داداش کوچیکه فردا عازم سفر می شن... 

این اولین باره که مامان می ره جایی... 

دوست داشت منم باهاش برم ولی... 

نمی شه بابا تنها باشه... 

این چند روز این قدر مهمون داشتیمو پذیرایی کردیم که توانم تحلیل رفته... 

چشمام ضعیف شده ولی به خاطر اینکه مامان ناراحت نشه به رو خودم نمی یارم... 

از فردا مسئولیت هام چند برابر می شه... 

مامان بودن خیلی سخته... 

هم استرس کارای خونه و رفع و رجوع کردن خواسته های بابا رو دارم هم نگران مامان و داداش کوچیکه هستم تو این اوضاع نابسامونه کربلا.. 

همه چی رو باید سپرد به خدا... 

فردا باید آش پشت پا بپذم... این اولین باره...شاید گند بزنمو تو این ۹ روز فقط آش بدم به خورده بابام 

الان تو مدرسه هستم..کارای مدرسه هم که ای ولا داره... 

چشام نیمه بازه.. 

دیگه برم تا بعد..  

مثلا امروز ۱۱/۱۱/۸۸ بودا.... 

خوب که چی؟؟؟؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388 ساعت 23:21

می گه : اگه هر مشکلی داری چه جسمی ؛ چه روحی ؛ چه مادی ؛ چه عشقی به من بگو... 

می گه : من دیگه اون داداش کوچولوی سابقت نیستم خیلی تغییر کردم.. 

می گه چیزی هست که بتونم کمکت کنم؟ 

می گه : کسی هست که بخوای ازش بدونم؟ 

می گم : وقتی بود..نبود...حالا که نبود در نبوده... 

هیچی نمی گه... 

اشک تو چشمام جمع می شه...تو دلم می گم چه قدر دیر فهمیدی خواهر کوچولوت هم احساس داره...به ساعتم نگاه می کنم می بینم بیش از یه ساعته به حرف هاش راجع به خودش ؛ دوست دخترش؛ آینده ش و خیلی چیزای دیگه گوش کردم....  

                                             **********************  

در می زنه می یاد تو و می گه : دلت می خواد ببینیش؟ 

می گم : فعلا نه... 

می گه : چرا؟ 

می گم : می خوام فعلا از نظر اون دست نیافتنی باشم..اگه به دیدنش برم فکر می کنه از نظر ما همه چی تمومه..اون وقت ممکنه ارزش های تو رو نادیده بگیره..بذار همیشه براش باارزش و بزرگ باقی بمونی... 

می گه : حق با توئه... 

می گم : اگه یه روز رفتم دیدمش هیچ وقت بهش نگو... 

می گه : باشه...  

                                          ***********************

می گه : می دونی حسین چند وقته با یکی دوست شده؟ 

می گم : حسین ؟ ( یه بغضی می شینه تو گلوم) 

می گه : اسم دختره مهشیده..یه دختره فیس و افاده ای که لیاقته اینو نداره حتی حسین باهاش حرف بزنه... 

می گم : حسین می خواد باهاش ازدواج کنه؟ 

می گه : مطمئنم خیلی زود ازش جدا می شه ..به حسین گفتم هرچه زودتر بی خیالش بشه چون اصلا به دردش نمی خوره... 

می گم : حتما اونجوری می پسنده که رفته دنبالش... 

و دوباره بغض... 

                                          *********************** 

می گه : خانوم رویا ؛ دخترم یه جعبه کیوی برام آورده می خوام بدم شما برام برگه و لواشک درست کنی... 

می گم : یه جعبه؟ شما خودتم می تونی درست کنی..دستورشو که بهتون گفتم... 

می گه : خوب آخه شما خوب بلدی...اگه من درست کنم خراب می شه.. 

می گم : من که دستگاه ندارم..تازه یه جعبه ست..کلی وقت می بره..چه جوری ببرم تا خونه.. 

ناراحت می شه... 

دلم می سوزه.. 

می گم : چند کیلوشو بیار برات برگه درست کنم..بقیه رو هم رنده کن لواشکش کن... 

می گه : باشه.. 

کیوی ها رو شستم..پوست کندم..حلقه حلقه کردم..چیدم تو سینی..گذاشتم رو بخاری... 

برام یه خرس درست کرده با پلاستیک فریزر..خودش و دخترش..دخترش دانش آموزه خودمونه..خودشم خدماتی مدرسه مونه... 

دستم به کیوی حساسه..هرچی می شورم باز می سوزه..

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 4 بهمن ماه سال 1388 ساعت 15:20

چند وقت پیشا از اداره اومده بودن برا بازدید و اینا... 

مسئول جدید مقطع ما یه مرده متشخص و خیلی محترم بود... 

من به قیافه می شناختمش ولی به اسم نه... 

آقاهه همه چی رو تو مدرسه برانداز کرد و کلی از کارهامون تعریف کرد... 

تازه هر جا از من چیزی می پرسید تا می یومدم جواب بدم فوری می گفت من از شما هیچی نمی پرسم می ترسم بری به داداش بزرگه ت  گله کنی آخه منو داداشت چند سال با هم همکار بودیم...  

آقاهه چاییش رو خورد و داشت می رفت که یه هو اون یکی همکارش با چهره ی ناراحت اومد تو به مدیر گفت لطفا یه لحظه بیاین بیرون باهاتون کار دارم... 

۲۰ دقیقه بعد اونا رفتن مدیر هم اومد تو دفتر ناراحت و دمق... 

گفت آقاهه گفته 4،3 تا از بچه هاتون اومدن پشت شیشه ماشین اداره فحش و بد و بی راه نوشتن و هرهر کرکر کردن..آقاهه می گفت حتی رفته پشت شیشه بهشون تذکر داده که برن...اما اونا اونو هم مسخره کردن..بچه های سوم بودن... 

کاشف به عمل اومد و فهمیدیم کیا بودن... 

3 تا از بچه هایی که این کارو کردن بچه های مشکل داره مدرسه هستن... 

با پسرها ارتباط دارن..ارتباطشون با پسرها خیلی خیلی خیلی نزدیکه... 

حتی فقط با یه پسر ارتباط ندارن.. 

وقتی تو خیابون دیده می شن ظاهرشون بسیار زننده ست..لباس پوشیدنشون در حد یه بچه ی 13 ساله نیست..آرایش شون در حد یه دختر بچه ی مدرسه ای نیست.. 

جالبش اینه که دو تاشون وضع مالیشون خیلی پایینه...ما بهشون کمک مالی می کنیم اونوقت نمی دونم پول لوازم و آرایش و مبایلو لباس های آنچنانی رو از کجا می یارن.. 

امروز نامه ی کتبی زدیم که خانواده شون بیان مدرسه...اینقدر ازشون تعهد گرفتیم که دفتر انضباطی پر شده... 

من تو دفتر بودم که خانواده ی دو تاشون اومدن...می شنیدم حرف هاشون رو...جالب بود برام با اینکه خیلی چیزا رو از بچه هاشون می دونن داشتن در این مورد حرف می زدن که الکی برا یه مسئله ی کوچیک احضارشون کردیم.. 

تازه وقتی مسئله رو باز کردیم و از روابطشون با پسرها هم براشون گفتیم باز منکر شدن.. 

به مادره می گیم دخترت با فلانی دوسته می دونی؟ می گه نه بابا نیست... 

می گیم دخترت فیلم س.ک.س.ی می بینه می دونی؟ می گه نه ماهواره رو جمع کردیم... 

می گیم بابا دخترت با پسره رفته تو زیرزمین خونه شون...می گه... 

من که مخم سوت کشید رفتم بیرون.. 

تو که پول نداری شیکم بچه تون رو سیر کنی ماهواره از کجا آوردی بخری؟ 

می خوای voa ببینی معلومات سیاسیت بره بالا که بری تو خوشه ی 1؟ اونوقت دخترت رو کی جمع کنه؟  

می گه همه شبکه ها قفل بوده..می گم باشه عرعر... 

ما نمی فهمیم ...شما که می فهمیم و کاری که دخترهاتون می کنن خوبه باشه دیگه حرفی نیست... 

بعده 5 ماه ما هنوز یه روز هم اینا رو اخراج نکردیم...ولی 6 ساله پیش یه مدیره احمق به خاطره یه خطای خیلی کوچیک با یه دانش آموز مودب و درس خون کاری کرد که .....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388 ساعت 23:06

 

 

آخرای اول دبیرستان که بودم دلم می خواست ریاضی فیزیک بخونم..عاشق این بودم که مثل داداش وسطیه مهندس معمار بشم..عاشق ماکت ساختن و متره و خط کش و اتود بودم.. 

و البته هنوزم هستم...هنوزم هستم.. 

پیش دانشگاهی که شدم افت تحصیلی داشتم شدید.. 

دلیل هاش هم برام هنوز واضحه ولی گفتنش دیگه فایده ای نداره... 

استعداد خوبی دارم..خوب می گیرم..اگه بخوام خوب می خونم.. 

ولی نخوندم..از همون پیش دانشگاهی دیگه هیچ وقت خوب درس نخوندم.. 

سال اول هیچ جا قبول نشدم..حتی مهندسی معماری دانشگاه آزاد قزوین... 

سال بعد که نشستم مثلا بخونم ....گفتن مدیریت و حسابداری بخونم...چیزی که اصلا به روحیاتم سازگار نبود.. 

باز هم نخوندم.. 

باز خوب نخوندم و کاردانی کامپیوتر قبول شدم...چیزی رو که اصلا نمی خواستم... 

خوشحال نشدم..غمگین تر شدم..تنها تر شدم...غریب تر شدم.. 

چه اشک ها که ریخته نشد..چه بحث ها...چه ها و چه ها... 

فرصت ادامه تحصیل حتی تو رشته ای که باب میلم نبود رو از دست دادم..

 تن به کاری دادم که همه آزادی هامو ازم گرفت..کاری که هیچی برام نداشت جز ترس ، نا امیدی ، رخوت ، افسردگی ، رکود و هر چیزی جز پیشرفت و رضایت.. 

هنوز هم هر چند ماه یکبار دوباره همه چی تکرار می شه.. 

خواستم ادامه تحصیل بدم که خودمو بکشم بالا.. 

اما همیشه سره دو راهی بودم.. 

هر وقت خواستم دوباره همون بچه درس خونه بااستعداد بشم یه سنگی جلو پام افتاد.. 

همه دوستام یا یه کاره خوب پیدا کردن یا ادامه تحصیل دادن ولی من هنوز نمی دونم چی بخونم.. 

هنوز دارم درجا می زنم.. 

کامپیوتر رو دوست ندارم..تصور خوندن ++c ، سیستم عامل، ذخیره و ... حالمو خراب می کنه.. 

مدیریت و حسابداری رو هم دوست ندارم.. 

هنوز دلم خط کش و اتود و ماکت ساختن می خواد... 

هنوز دلم خلاقیت و هنر می خواد.. 

چقدر دلم می خواد هتلداری بخونم..چقدر دلم می خواد آشپزی بخونم... 

چقدر دلم می خواد صنایع دستی بخونم.. 

ولی افسوس و صد افسوس.. 

سراسری این رشته ها رو نداره... 

آزاد هم نداره... 

فقط علمی کاربردی... اونم آخرای ثبت نامشه..و کمتر از دو ماه مونده به امتحانش.. 

وقتی دیدم هتلداری داره داشتم پرواز می کردم ولی.... 

فقط تهران و کیش و ... 

صنایع دستی هم همینطور... 

چه جوری می تونم 2 سال برم تهران..از اینکه سر باره کسی بشم بیزارم..

تنها سرمایه من 5 میلیونه که می تونم باهاش خوابگاه بگیرمو شهریه ی دانشگاه رو بدم..اما مجبورم کارمو ول کنم...کاری که فقط خدا می دونه چه عذاب هایی قبل و بعدش کشیدمو هنوزم دارم می کشم..

اصلا اگه نرم سره کار و پاشم برم تهران چه جوری قصدهای بانکو بدم؟ 

چه جوری بدون پول تو تهران دووم بیارم؟ 

چه جوری تنهایی تو تهران زندگی کنم؟ 

اگه هم بی خیاله هتلداری و صنایع دستی شمو برم سراغه گرافیکه انزلی.. 

باز هزار باید و شاید... 

هزار اما و اگر... 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 29 دی ماه سال 1388 ساعت 11:30

دوباره هوا تاریکه... 

دوباره تاریکیه صبح آدمو گول می زنه که هنوز وقت داری یه چُرته دیگه بزنی... 

دوباره همون یه چرته کوچولو باعث می شه دیرم بشه و نرسم صبحونه بخورم.. 

دوباره با چادر و چاچوق می رم می شینم تو ماشینه دایی.. 

دوباره زندایی به علیرضا و حمیدرضا گیرای الکی می ده و ادای مامانای مهربونو همه چی تمومو در می یاره.. 

دوباره جلو اداره از ماشین پیاده می شمو به خودم می گم باز صبحم با جیغ و داد شروع شد... 

دوباره اون آقاهه پُلیسه نامهربون یه نگاه معنی دار بهم می ندازه که انگار می دونه ظهرها و عصرها کشف حجاب می کنمو بی دینمو بی ایمانمو و ضد انقلابم...  

دوباره می رم برسم به ایستگاه چشمام پره اشک می شه... 

دوباره تا یه بادی به صورتم می خوره انگار گریه کردم چشام می شه کاسه ی خون... 

دوباره تا می یام حرف بزنم انگار یه چیزی می پره تو گلومو صدام می گیره... 

دوباره ایستاده منتظر تاکسی می مونم و سرمو می ندازم پایین که دوستو آشنا منو نبینن... 

دوباره تا تاکسی بیاد کلی آشنا می یاد رد می شه و از اون نگاهای عاقلانه تحویلم می دن... 

دوباره تاکسی دیر می یادو دوباره راننده مودبه و به رو خودش نمی یاره که صبحا یه شکلی هستمو ظهرها یه شکل دیگه.. 

دوباره می یام مدرسه و با آدم هایی سرو کله می زنم که کلی انرژی ازم می گیرن... 

دوباره مدیر حرف هامو نمی فهمه مجبورم یه حرف ساده رو چند بار براش توضیح بدمو آخرش حرف خودشو تکرار کنه.. 

دوباره خدماتی مدرسه احساس می کنه مدیره یا حداقل معاونه... 

دوباره خدماتی می یاد پشت سره من وامیسته و ذول می زنه به مونیتوره من... 

دوباره سوال هایی که بهش ربط نداره ازم می پرسه...  

دوباره در مورد سیاست و یارانه ازم می پرسه و می گم نمی دونم...

دوباره غمگین می شمو به این فکر می کنم که اگه مامانو داداش کوچیکه برن کربلا من چه جوری خودمو با بابا هماهنگ کنم... 

دوباره..دوباره..دوباره...  

************************

وارشی عزیزم حتما تو بازیت شرکت می کنم فقط باید یه کم فکر کنم... 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 26 دی ماه سال 1388 ساعت 02:07

 

 

آزمون مقدماتی ساعت ۲:۳۰ برگزار می شد و من شیفت عصر بودم و هر جور حساب کردم دیدم نه قبل آزمون مدرسه رفتنم فایده داره نه بعدش..زنگ زدم به مدیرمو ازش مرخصی گرفتم.. 

رفتم ارشاد..یه روزی اگه روز من نباشه از درو دیوار نامیمونی می باره واسم..از پله های ارشاد داشتم می رفتم بالا که دیدم یکی از کارمندای اداره مون داره می یاد بالا..یک درصد هم احتمال ندادم دقیقا همون جایی می یاد که من می خوام برم..حالا منم با مانتو و نیمچه آرایش و اینا..تابلو نبودم ولی خوب این قماش منو همیشه با چادر و چاچوق دیدن و معیار سنجش اینا تعداد موهاییه که زیر مقتعه مخفی می شه.. 

آقای محترم از من سبقت گرفتو رفت تو اتاقی که یحیی پور (همونی که دوست استاد رحمتیه و تمبک درس می ده)نشسته بود و داشت بچه ها رو واسه آزمون ثبت نام می کرد..با آقای اداره ای چش تو چش شدمو خودمو زدم به فاز بیخیالی و یه سلامه پَتو پهن تحویلش دادمو ۱۵ تومن دادم به یحیی پور رو رفتم نشستم تو اون اتاقی که همه نشسته بودن دقیقا روبه روی آقای اداره ای..  

جا کم بود ؛ منو یه دختر دیگه که اونم از شاگردهای استاد رحمتی بود رفتیم دو تایی نشستیم تو یه اتاق دیگه..بدون هیچ استرسی شروع کردیم به ترکیب زدن که بعدش تو برگه ی اصلی بنویسیم.. 

یحیی پور اومده می گه امروز حالت بهتره؟دیگه استرس نداری؟ 

من؟  

نه من..دیروز که خیلی حالت بد بود..خیلی استرس داشتی.. 

من که استرس نداشتم.. 

آره معلومه... 

مصرعی که به ما دادن ترکیب بزنیم این بود.. 

سر ز پایت بر ندارم روز و شب  

من نمی دونم آخه دیگه مصرع وجود نداشت؟ خوب نمی شد یه مصرع تند و تیز می دادن.. 

مثلا می کشمت دستم بهت برسه... 

یا برو برو که مثل تو زیاده تو دنیای من.. 

آدم خودشم نمی خواد بره تو فاز عشق و عاشقی ملت نمی ذارن.. 

بالاخره ترکیب زدم استاد رحمتی اومد کلی تعریف و تمجید که عالی نوشتی و حتما قبول می شی..نمی دونم راست می گفت یا نه..کلا موج مثبت پرتاب می کنه همیشه.. 

دیشب زن عمو احترام ساجده و شوهرش رو پاگشا کرده بود..ما رو هم دعوت کرده بود.. 

فقط ما بودیمو خونواده ی عمو حاجی..عمه زهرا اینا هم بعده شام اومدن..سعید و سوجده هم اومده بودن..سعید یه ساعت تمام رو ایوون نشست و واسه مامانش گریه کرد.. 

اون موقع که زن عمو مهین زنده بود هیچ وقت سعید نمی یومد تو این مهمونی ها... 

بالاخره... 

مامان گفت حالا که تنور داغه ما هم نونو بچسبونیمو برا فردا شب دعوتشون کنیم..گفتم مامان نمی رسیما.. 

گفتش بذار فردا شب تمومش کنیم بره پیه کارش..بندازیم عقب معلوم نیست دور هم جمع بشن.. 

آقا من از ساعت ۱۱ صبح شروع کردم به جارو کشیدن و تمیز کردن خونه و جابه جا کردن مبل و صندلی ها تا ساعت ۱.. 

بعدشم تا حدودای ۴منو مامان ظرفا رو از تو کمد درآوردیمو میوه ها رو شستمو حیاطو شستمو ماستو ترشیو زیتونو ریختم تو ظرف بعدش رفتم یه دوش گرفتمو حاضر شدم با داداش کوچیکه رفتم میوه و شیرینی خریدم.. 

مامانم تو این فاصله برنج رو آبکش کردو بعدشم رفت پانسمانه مامان بزرگ رو عوض کردو کلی کاره دیگه که اگه بشمرم یه عالمه می شه.. 

تازه مامان از صبح زود بیدار شده بود و کلی کار تا من بیدار شم تنهایی انجام داده بود..واسه ۲۵ نفر غذا درست کردن کاره کمی نیست.. 

قیموه..فسنجون..مرغ و ماهی.. 

دسپخت مامان واقعا عالیه... قبلنا فکر می کردم فقط ماها که بچه هاشیم خوشمون می یاد ولی الان که می بینم همه می گن واقعا فوق العاده ست دستپختش.. 

مهمونا که اومدن پذیرایی با چای و شیرینی اینا همچنان ادامه داشت تا شام رو کشیدیم..من و داداش کوچیکه حاضر به یراق ایستاده بودیم و فرمایشات پدر جان رو اطاعت می کردیم..پدر جان یه قاشق غذا می ذاشت دهنش و می گفت : برررررررررررنج... 

می پریدیم دیسای خالی رو پر می کردیم... 

۳۰ ثانیه بعد می گفت: قیمهههههههههه 

می پریدیم و بشقابای خورشت رو پر می کردیم.. 

حالا نشمردیم پدر جان چند قاشق میل فرمودن ولی اگه بگم ۵۰ بار رفتمو اومدم دروغ نگفتم.. 

ظرف ها رو که جمع کردن هر چی ساجده و طاهره (زن پسر عمو سعید که من عاشق این دختر هستم)و زری (دختر زن عمو احترام) اصرار کردن که بذار ظرفا رو بشوریم نذاشتم.. 

گفتم من فردا شیقت عصرم خودم می شورم.. 

خالی بسته بودم ..مگه می شه دو هفته پشت سره هم شیفت عصر باشم.. 

بالاخره تا ساعت ۱۰ که همگی رفتن ما همچنان مشغول تعارف چای و شیرینی و میوه بودیم.. 

مامان به ساجده کادو یه سرویس قاشق و چنگال داد به شوهرشم پیرهن کادم داد.. 

البته جفتشو من رفتم خریدم.. 

مهمونا که رفتن منو مامان شروع کردیم به شستن ظرفا و دقیقا تا ۱۱:۳۰ طول کشید.. 

یعنی من ۱۲ ساعت تمام کار کردم بدون اینکه ۱۰ دقیقه استراحت کنم و الانم عینه چی نشستم دارم پست می نویسم عینه خیالمم نیست که فردا باید ۶ بیدار شم.. 

الهی بمیرم مامانم که از ۷ صبح سرپا مونده ..اون دو برابر من کار کرده.. 

خدا بهش طول عمر همراه با خوشی بده که من عاشقشم..

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 23 دی ماه سال 1388 ساعت 22:40

این قدر خراب و داغونم که نه می تونم چیزی بنویسم و نه حتی به فکر نوشتن باشم..  

سعی می کنم کمتر حرف بزنم تا بیشتر از این آدم های دور برمو از خودم نرونم.. 

 امروز تو مدرسه حوصله ی هیچ کس رو نداشتم مخصوصا خدمتگزاره مدرسه با اون فضولی ها و سوالای نامربوطش..  

غروب هم همینکه وارد کلاس خوشنویسی شدم استاد گفت رویا چرا امروز این قدر داغونی؟ خودمم نمی دونم از کجا فهمید.. 

تا آخر کلاس هرچی اصرار کرد بگم چرا ناراحتم جوابی براش پیدا نکردم..آخرشم ازم خواست هرطور شده فردا تو امتحان مقدماتی شرکت کنم..   

تو خونه هم هینطور بودم و هستم..

سره شام داشت یه موضوعی رو واسم تعریف می کرد ولی حتی نیگاشم نکردم چه برسه به اینکه بهش گوش کنم... اونم ناراحت و عصبی شد..  

همیشه وقتی کسی برام خیلی عزیزه خیلی راحت بهم دروغ می گه بی قرار می شم..بعضی وقتا جلوش مقاومت می کنم ولی بیشتر وقتا بهش بی توجه می شمو دیگه نمی تونم کنارش باشم... الان فکر می کنم چند ساله اینجوریم..

به غار تنهایی هام پناه می برم.. 

نه اشکی ..نه ناله ای..نه فریادی.. 

فقط یه بغض می شینه کنج گلوم و یه غمه سنگین تو دلم جا خوش می کنه..انگار خیلی قدیمی و آشناست.. 

تو که می دونی چقدر دوست دارم ولی به من دروغ نگو..منو فریب نده.. 

اگه ساکت می شمو به حرفات حتی گوش هم نمی دم بدون که تا آخره دروغاتو خوندم.. 

تو پلک بزنی قلب من می لرزه چه برسه به اینکه... 

به من دروغ نگو..اگه منو از دست بدی دیگه کی هواتو داشته باشه؟ 

دیگه کی شب و روز برات دعا کنه؟ 

دیگه کی همیشه و همیشه دلش برات بلرزه... 

اون دختر این قدر ارزش داره که من از تو دور بشم..  

خودت می دونی که همیشه درکت کردم ..همیشه نیازهاتو فهمیدم..همیشه سعی کردم طرف تو رو بگیرم..ولی تو واسه من همونجوری بودی که نباید می بودی... 

منم مثل اون دختری که الان شده خدای تو همون دختری که غیره اون دیگه هیشکی رو نمی بینی نیازهایی دارم که تو ازش غافلی.. 

نه تنها تو همه ازش غافلن.. 

منم نیاز دارم لمس بشم..احساس بشم..حرف بزنم..شنیده بشم..رشد کنم..لذت ببرم...

دلم برا خودم می سوزه...برا اون روزایی که باید کسی رو از شما مخفی می کردمو اون همه حرف رو تو سینم نگه می داشتم..اون همه عشق رو از همه مخفی می کردمو به شماها دروغ نمی گفتم.. 

همین تو..خوده تو چه ها با من نکردی...منو از ۳ ماه یکبار دیدنش با گیرای الکی محروم کردی.. 

مگه من دل نداشتم؟ 

مگه من حق نداشتم با کسی باشم که عاشقشم؟ 

نذاشتین..با اون تعصبات بی خودتون..حتی یه بار ؛ فقط یه بار نتونستین ازم آتو بگیرین ولی اونچنان منو تو تنگنا گذاشتین که زندگی به کامم زهر شد و عاقبت شدم یه دختره تنها..معمولی..افسرده..غمگین..همون چیزی که شما می خواستین.. 

آره من هیچ حقی ندارم.. 

فکر می کن حسودم نه؟ فکر می کنی هیچی نمی دونم؟ 

تو هم عاقبت می شی عینه اون دوتایه دیگه... 

فقط اینو بدون با این همه سواری دادن به اون به هیچ کجا نمی رسی.. 

آخرش می شی عین من... 

تو برا خودت ارزش قائل نیستی ولی بدون داری اشتباه می کنی.. 

لطفا نصیحت و نگاه عاقلانه و اندرز تو نظراتتون نباشه که از تائیدش معذورم.. 

حتی خوندن نصیحت و پند و اندرز هم حالمو خراب می کنه..

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 20 دی ماه سال 1388 ساعت 00:10

            

    مواد لازم:   

               


  

 

 

 

 

 

 

 

 

۱) آرد گندم سفید دو لیوان

 ۲)آرد برنج یک لیوان  

 ۳)شکر دو لیوان  

 ۴)روغن یک لیوان 

 ۵)زعفران ساییده حل شده نصف فنجان  

 ۶)آب سه لیوان

 ۷)گلاب یک فنجان

                                                  **********
طرز تهیه:

روغن را در ظرفی می ریزیم  آرد را به روغن اضافه کرده و در حرارت ملایم مرتب هم می‌زنیم تا آرد کاملا سرخ شود. (میزان روغن باید به اندازه ای باشد که آرد کاملا در آن حل شود)
وقتی آرد خوب سرخ شد و رنگ آن طلایی و بوی آرد سرخ شده بلند شد, موقع اضافه کردن شربت حلواست که از قبل آماده کردیم. (آرد بعد از سرخ شدن به شکل زیر در می آید و به روغن می افتد.)



شربت را به آرامی به آرد اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم تا شربت به خورد آرد برود و آرد گلوله- گلوله نشود. سپس حلوا را در ظرف کشیده و آن‌را تزئین می‌کنیم.

برای تهیه حلوای موز,همین حلوا را در سینی پهن می کنیم بعد از اینکه کمی سرد شد موز را در وسط حلوا قرار داده و روی آن گردوی خرد شده می ریزیم و آن‌را مثل رولت می‌پیچیم و در یخچال به مدت یک ساعت می ‌گذاریم تا کاملا خودش را بگیرد و سپس با چاقو آن را مثل رولت برش می‌دهیم. 

طرز تهیه شربت حلوا: 
شکر را با آب مخلوط کرده و می ‌گذاریم بجوشد و سپس زعفران و گلاب را به آن اضافه می‌کنیم. شربت حلوا نباید غلیظ شود چون حلوا سفت می شود اگر خیلی هم رقیق باشد حلوا خمیر می شود. پس در درست کردن شربت دقت کنید.
برای اینکه حلوای خوبی داشته باشیم آرد حتما باید خوب سرخ شود . شاید کمی سخت باشد چون آرد وقتی در روغن ریخته می‌شود سنگین می‌شود و هم‌زدن آن مشکل و چون باید با حرارت ملایم سرخ شود (در حرارت تند آرد می سوزد و تلخ می‌شود) برای همین وقت و حوصله زیادی می‌برد. اگر حلوای خوشمزه می ‌خواهید کمی زحمت را تحمل کنید ولی مطمئنن از خوردن این حلوا لذت می‌برید.

                                       نوش جونتون

 
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 18 دی ماه سال 1388 ساعت 21:11

         

 

این روزها هوای دلم ابریست..ابرهای سیاه و وحشی بر دلم هجوم آوردند و جا خوش کردند...

اثری از باران نیست..

کاش باران می گرفت..کاش همه چیز را می شست و نو می کرد..

دلم گرفته..از چه نمی دانم..

فقط این را می دانم که چند روزیست با مادرم مثل قدیمها خلوت نمی کنم..

دیگر با داداش کوچیکه همکلام نمی شوم..

بابا هم که....

گوشه نشین شده ام باز...

زیاد می خوابم و در خوابم اثری از آرامش و کیفیت نیست..انگار می خوابم که از واقعیت فرار کنم..کدام واقعیت نمی دانم..

باز عفونت به سراغم آمده..همیشه بود ولی انگار بیشتر شده..دلم درد می گیرد وقت و بی وقت و من می دانم دردم چیست..اما درمانش را نه...

استکانِ پر از سرکه را دور از چشم مادرم با خودم به حمام می برم.. اما هیچ اثری ندارد..

دوست ندارم دردم را به کسی بگویم حتی مادرم...تحمل نگرانیش را ندارم..

عاشق هیچ مردی نیستم..دلم برای هیچ مردی تنگ نیست..منتظر هیچ مردی نیستم..به فکر تصاحب هیچ مردی نیستم..

به امید بودن با هیچ مردی روزگار نمی گذرانم..

اما دلم تنگ است ..برای که نمی دانم...

دلم بوسه می خواهد و یا شاید یک آغوش امن و امین..

دلم می خواهد کسی هر روز بارها و بارها بگوید دوستت دارم...حتی به دروغ..

نه دروغ نه...دروغ نه...دیگر نه...

آخ که این دو کلمه چه ها که نمی کند...چه قدر ما آدم ها تشنه ی شنیدن این دو کلمه ایم از کسی که دوستش داریم...

دلم می خواهد کسی منتظرم باشد..دلم می خواهد کسی خودش را برای رسیدن به من بالا بکشد...

مگر من چه چیزی از زهرای داداش کوچیکه کمتر دارم که همه عادت هایش را بخاطر او تغییر داده..

نه من حسادت نمی کنم آن هم به دوست دختر برادرم که او را از من مخفی نگه می دارد...

شاید خودش نمی داند نفس بکشد می فهمم چی تو سرش می گذرد چه برسد به اینکه 6 ماه شب ها ساعت 9 خانه باشد ودیگر با دوست هایش بیرون نرود..چه برسد به اینکه پول مبایلش بشود 150 تومن و پول تلفن اتاقش هم همینطور..یا تابلوتر اینکه برا ارشد درس بخواند آن هم روانشناسی..داداش من که از هرچه درس و کلاس ، فراری بود..

تازه خودش را هم دست کم می گیرد و زهرا را دست بالا...

اینها را یواشکی می فهمم و در دلم دفن می کنم..به هیچ کس نمی گویم که چه ها می دانم حتی به مامان..

فقط گاهی دلم می گیرد..شاید نشاندهنده ی حسادت و ذات ناپاکم باشد..اما دلم می گیرد از اینکه من هم می توانستم کسی را داشته باشم که مثل برادرم پاک باز باشد..یاده این می افتم که یه روزی کسی به من گفت ذات ناپاکم برایش مشخص شده..کسی که بزرگترین نامردی را در حق من کرده بود..از یادآوریه این حرفش پوزخند می زنم..کاش یادم نمی آمد..

اهل دروغ نیستم..اهل ریا نیستم..اهل چاپیدن نیستم..اهل شکستن نیستم..اهل مکر و حیله نیستم..اهل زر و زیور نیستم...

من همینم با همان صداقت همیشگی که کاش نمی داشتم و بدتر از آن وجدانی که گاه و بی گاه درد می گیرد...

از اخلاقم راضی نیستم ولی نمی دانم چرا استادم آنقدر از من تعریف می کند..

چهارشنبه جلو بچه ها می گفت : خانوم رویا تو هم خوب می نویسی هم خوش اخلاقی هم خوش پختی..یعنی یه ظرف رولت موزی و یه ظرف نان برنجی یعنی خوش پخت بودن؟

یا با همه ی بچه های کلاس گرم و صمیمی بودن یعنی خوش اخلاق بودن؟

یا مثلا همکارم دیروز به من گفت:رویا تو اصلا هیچ وقت عصبانی می شی؟

گفتم :مگه بهم نمی یاد؟

گفت :اصلا..اصلا بهت نمی یاد عصبی بشی..انگار همیشه اینجوری آرومی..

گفتم :می شم..زیاد ناراحت می شم ولی زیاد نشون نمی دم..

گفت:کَسم غیض داری..

نه معنیش را می دانم نه املایش را فقط می دانم ندارم...

چند وقت پیش هم یکی از همکارا که همیشه برنامه هایش را برایش راست و ریست می کنم به من sms  زد و گفت :

از تو که مثل یه گل قشنگ و حساسی ممنونم..گلی که خیلی گرونقیمته اما نگه داشتنش سخته..

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>